گسستي ها و نا گسستي ها
(نگرش تازه به پيوند ادبيات و سياست)
بخش سوم
از اين رهگذر زنده گي فردي در جامعه يونان معناي امروزه اش را نداشت، ادبيات جنبه خصوصي نداشت مي بايست هم عرض با امر همه گاني و يا خير برتر عمل مي كرد. ادبيات رايج در جامعه يونان شامل سه بخش بود كه اين سه بخش در خدمت اجتماع بوده و بيشتر جنبه اجتماعي و همه گاني داشتند كه از جمله مي توان به حماسه هومر، طنز هاي آريستوفانس و اشعار هزيود اشاره كرد. بنابراين گفته مي توانيم كه آفريده هاي ادبي در آن زمان در گروه اجتماع بوده و پا به پاي جامعه در حركت بودند. نقش اين گونه ادبيات در تربيت انسان ها بسيار با ارزش بود، به همي دليل تلاش در نظارت جنبه هاي اخلاقي ادبيات داشتند. افلاتون در كتاب "جمهور" به اين موارد پرداخته است. وي هنر و ادبيات را به صورت نظارت شده و دولتي براي پرورش افراد "مدينه فاضله" ي خود در نظر داشت.
هم چنان در زمان مسحيت، جايگاه انسان دچار ابهام بيشتر شده وفرديت انسان به نسبت دوره يونان باستان تحكم بیشتر يافت؛ چرا كه مي گفتند، "انسان خود بايد پاسخگويي عمل خويش باشد." وظيفه انسان كسب سعادت آن دنيا است. از سوي ديگر ادعا مي كردند كه انسان به وسيلهي گناهياي كه خود كرده و از آن دنيا رانده شده بايد جبران گناه كند و دنياي فعلي فرصتي است براي انسان گناه كار كه توبه كند و با تحمل درد و رنج را براي سعادت ابدي آماده نمايد. در كل ديدگاه انسان دوره ي مسحيت اين بود كه دنيا كاملن كثيف و نا پاك است و بجز از تحمل رنج و درد راهي ديگري نيست، فرد بايد از اين نا پاكي ها و كثافت كاري هاي خود را رها كند. در چنين وضعيتي پرداختن به ادبيات به عنوان نگاهي زيبايي شناسانه به هيچ وجه مقدور نمي باشد. جهان از ديدگاه انسان مسيحي كاملن ناپاك و پر از درد و رنج است و اين جهان جاي لذت بردن نيست، بل مكان درد و رنج مي باشد. بنابراين ادبيات راهي به غير از نزديك شدن به پروردگار و جهان ديگر ندارد، که این تفکر در دیگر ادیان جهان دیده می شود.
در كل دورهي پيشا مدرن به دليل وجود خير بر تر از ادبيات و سياست، اين دو حوزه بايد به خاطر آن خير اعلا گام بر مي داشتند وهر دو يك مسير را با روش هاي گونه گون مي پيمودن، البته نگاه به ادبيات بيشتر از يك جنبه اخلاقي و پرورشي بود كه مي خواستند از اين طريق براي پرورش اخلاقيات اجتماعي استفاده كنند و جنبه هاي پرورشي و اخلاقي ادبيات مي بايست زير نظارت جدي مي بود. از اين رو گفته مي توانيم كه ادبيات و سياست در اين دراين دوره دوش به دوش هم با روش هاي گونه گون گام بر مي داشتند و موجوديت يكي موجوديت ديگري را تضمين مي كرد.
دورهي مدرنيته:
دوره و يا زمان دوم بر مي گردد به عصر مدرنيته، و يا همان دوره تجدد و روشنگري كه از زمان نوزاي آغاز شده است. ديگر دسي رنسانس به اين واقعيت باز مي گردد كه نگان بدبينانه به انسان به عنوان فرد درجه دوم و يا موضعيت گناه نخست آدمي كاري نداشت. يعني در اين دوره انسان به حيث يك سوژه هستي و مركزي مطرح مي شود و او بايد رابطه خود را با جامعه، طبعيبت و خداوند تكرارن پي ريزي كند. انسان دوره نوزاي آفريده نشده است كه گناه انسان اوليه را باز دهد. بل گام به گيتي و جهان هستي گذاشته است كه آفرينشگر باشد و در مقابل مشكلات طبعيت بر آن غلبه نمايد. انسان نوين ديگر زير چرخهايي كشنده شهر يا جامعه خرد نمي شود، و يا تعبيد شده و مسخ شده جهان هستي نيست. انسان جديد خود را نمادي از خداوند و آفرينشگر و هستنده در اين جهان مي داند. آن جا كه مي گويد روح خداوندي در جوهر هستي انسان رميده است بايد مانند خداوند دست به آفرينشگري در طبعيت بزند. انسان دوره مدرنيته ديگر زير سلطه ساتور هاي گرم و كشنده ي كليسا ها و عقايد ميتافزيكي كه برايش تكليف ايجاد كند تن در نخواهد داد. بل در تلاش جهان نو، انديشه نو و در پي تعريف دنيايي است كه بر اساس مقتضيات خودش باشد و مبتنی بر حکم عقل سازمان دهي مي كند. انسان خداوند و آفرينشگر در جهان پيرامونش است.
بنابراين، از رهيافت هاي بالا چنين مي توان استنباط كرد كه سياست و ادبيات در اين رويكرد؛ حوزه هاي متفاوتي را براي خود يافتند. ديگر خير برتر و گناه شده آن دنيا مطرح نبود. بلكه انسان خودش است كه بر اساس خواسته ها و ميل اش به پديده سياست و ادبيات نگاه مي اندازد. در اين زمان است كه ادبيات هم سو با طبعيت در خدمت عقل انساني قرار مي گيرد، و پياپي داده هاي خرد انساني گام بر مي دارد. تا حتا كه زيبايي شناسي بر اساس داده هاي فكري دكارت روند منطقي را به خود گرفته كه اين روند منجر به يك انفجار در حوزه ادبيات و فرهنگ آلمان شده كه مكتبي به نام "جنبش توفان" به وجود آمد و اين جنبش سبب سر كشيدن "مكتب رمانتيك" در آلمان گرديد. اين جريان از يك سو قايل بود كه ادبيات و هنر، جنبه هاي زيباي شناسي صرفن در عقل خلاصه نمي شود. بل تخيل و احساس و عاطفه است كه جنبه هاي زيبايي و هنري به ادبيات مي بخشد. به باور آن ها هر پديده يي – هر فعاليتي، هر موقعيتي و هر دوره ي تاريخي و... داراي كيفيت ويژه ي است كه درونمايه يگانه ي همان پديده را بيان مي كند و تلاش براي تاويل اين گونه كيفيت ها بر تركيبي از عناصر يك دست يا تحليل و توضح پديده ها بر حسب قوانين كلي و ثابت موجب از دست رفتن تمايز هاي اساسي و مهم مي شود. در واقع گفته مي توانيم كه جنبش رمانتيك كه در پي جنبه هاي زيبايي شناسي و هنري ادبيات بود، با جداي از مكتب مدرنيسم و ناتورياليسم، زمينه ايجاد مكتب هاي ديگري را فراهم كرد. و يا باعث ايجاد دورهي ديگر در حوزه ادبيات شد. يعني گذار از دوره مدرن به پسا مدرن كه اين مكتب ها عبارت اند از: ساختار گرايي، پسا ساختار گرايي و پست مدرن ها. ساختار گرايان به اين باور بودند كه زبان ابزاري براي منعكس كردن واقعيتي از قبل موجود انساني است. به عقيده آن ها موضوعات به وسيله ساختار هاي زباني اي توليد مي شوند كه همواره از پيش موجود اند. يعني گفته هاي يك شخص به قلمرو گفتار وي تعلق دارد كه به وسيله زبان ابراز مي شود و موضوع حقيقي زبان را در ساختار زباني بحث مي كنند و اين نظر گرفته شده از نظريه هاي فردينان دسوسور است.
