تبليغاتX
کام بخش نیکویی

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

گسستي ها و نا گسستي ها

(نگرش تازه به پيوند ادبيات و سياست)


بخش سوم

 از اين رهگذر زنده گي فردي در جامعه يونان معناي امروزه اش را نداشت، ادبيات جنبه خصوصي نداشت مي بايست هم عرض با امر همه گاني و يا خير برتر عمل مي كرد. ادبيات رايج در جامعه يونان شامل سه بخش بود كه اين سه بخش در خدمت اجتماع بوده و بيشتر جنبه اجتماعي و همه گاني داشتند كه از جمله مي توان به حماسه هومر، طنز هاي آريستوفانس و اشعار هزيود اشاره كرد. بنابراين گفته مي توانيم كه آفريده هاي ادبي در آن زمان در گروه اجتماع بوده و پا به پاي جامعه در حركت بودند. نقش اين گونه ادبيات در تربيت انسان ها بسيار با ارزش بود، به همي دليل تلاش در نظارت جنبه هاي اخلاقي ادبيات داشتند. افلاتون در كتاب "جمهور" به اين موارد پرداخته است. وي هنر و ادبيات را به صورت نظارت شده و دولتي براي پرورش افراد "مدينه فاضله" ي خود در نظر داشت.

هم چنان در زمان مسحيت، جايگاه انسان دچار ابهام بيشتر شده وفرديت انسان به نسبت دوره يونان باستان تحكم بیشتر يافت؛ چرا كه مي گفتند، "انسان خود بايد پاسخگويي عمل خويش باشد." وظيفه انسان كسب سعادت آن دنيا است. از سوي ديگر ادعا مي كردند كه انسان به وسيله‏ي گناهي‏اي كه خود كرده و از آن دنيا رانده شده بايد جبران گناه كند و دنياي فعلي فرصتي است براي انسان گناه كار كه توبه كند و با تحمل درد و رنج را براي سعادت ابدي آماده نمايد. در كل ديدگاه انسان دوره ي مسحيت اين بود كه دنيا كاملن كثيف و نا پاك است و بجز از تحمل رنج و درد راهي ديگري نيست، فرد بايد از اين نا پاكي ها و كثافت كاري هاي خود را رها كند. در چنين وضعيتي پرداختن به ادبيات به عنوان نگاهي زيبايي شناسانه به هيچ وجه مقدور نمي باشد. جهان از ديدگاه انسان مسيحي كاملن ناپاك و پر از درد و رنج است و اين جهان جاي لذت بردن نيست، بل مكان درد و رنج مي باشد. بنابراين ادبيات راهي به غير از نزديك شدن به پروردگار و جهان ديگر ندارد، که این تفکر در دیگر ادیان جهان دیده می شود.

در كل دوره‏ي پيشا مدرن به دليل وجود خير بر تر از ادبيات و سياست، اين دو حوزه بايد به خاطر آن خير اعلا گام بر مي داشتند وهر دو يك مسير را با روش هاي گونه گون مي پيمودن، البته نگاه به ادبيات بيشتر از يك جنبه اخلاقي و پرورشي بود كه مي خواستند از اين طريق براي پرورش اخلاقيات اجتماعي استفاده كنند و جنبه هاي پرورشي و اخلاقي ادبيات مي بايست زير نظارت جدي مي بود. از اين رو گفته مي توانيم كه ادبيات و سياست در اين دراين دوره دوش به دوش هم با روش هاي گونه گون گام بر مي داشتند و موجوديت يكي موجوديت ديگري را تضمين مي كرد.

دوره‏ي مدرنيته:

دوره و يا زمان دوم بر مي گردد به عصر مدرنيته، و يا همان دوره تجدد و روشنگري كه از زمان نوزاي آغاز شده است. ديگر دسي رنسانس به اين واقعيت باز مي گردد كه نگان بدبينانه به انسان به عنوان فرد درجه دوم و يا موضعيت گناه نخست آدمي كاري نداشت. يعني در اين دوره انسان به حيث يك سو‍ژه هستي و مركزي مطرح مي شود و او بايد رابطه خود را با جامعه، طبعيبت و خداوند تكرارن پي ريزي كند. انسان دوره نوزاي آفريده نشده است كه گناه انسان اوليه را باز دهد. بل گام به گيتي و جهان هستي گذاشته است كه آفرينشگر باشد و در مقابل مشكلات طبعيت بر آن غلبه نمايد. انسان نوين ديگر زير چرخهايي كشنده شهر يا جامعه خرد نمي شود، و يا تعبيد شده و مسخ شده جهان هستي نيست. انسان جديد خود را نمادي از خداوند و آفرينشگر و هستنده در اين جهان مي داند. آن جا كه مي گويد روح خداوندي در جوهر هستي انسان رميده است بايد مانند خداوند دست به آفرينشگري در طبعيت بزند. انسان دوره مدرنيته ديگر زير سلطه ساتور هاي گرم و كشنده ي كليسا ها و عقايد ميتافزيكي كه برايش تكليف ايجاد كند تن در نخواهد داد. بل در تلاش جهان نو، انديشه نو و در پي تعريف دنيايي است كه بر اساس مقتضيات خودش باشد و مبتنی بر حکم عقل سازمان دهي مي كند. انسان خداوند و آفرينشگر در جهان پيرامونش است.

بنابراين، از رهيافت هاي بالا چنين مي توان استنباط كرد كه سياست و ادبيات در اين رويكرد؛ حوزه هاي متفاوتي را براي خود يافتند. ديگر خير برتر و گناه شده آن دنيا مطرح نبود. بلكه انسان خودش است كه بر اساس خواسته ها و ميل اش به پديده سياست و ادبيات نگاه مي اندازد. در اين زمان است كه ادبيات هم سو با طبعيت در خدمت عقل انساني قرار مي گيرد، و پياپي داده هاي خرد انساني گام بر مي دارد. تا حتا كه زيبايي شناسي بر اساس داده هاي فكري دكارت روند منطقي را به خود گرفته كه اين روند منجر به يك انفجار در حوزه ادبيات و فرهنگ آلمان شده كه مكتبي به نام "جنبش توفان" به وجود آمد و اين جنبش سبب سر كشيدن "مكتب رمانتيك" در آلمان گرديد. اين جريان از يك سو قايل بود كه ادبيات و هنر، جنبه هاي زيباي شناسي صرفن در عقل خلاصه نمي شود. بل تخيل و احساس و عاطفه است كه جنبه هاي زيبايي و هنري به ادبيات مي بخشد. به باور آن ها هر پديده يي – هر فعاليتي، هر موقعيتي و هر دوره ي تاريخي و... داراي كيفيت ويژه ي است كه درونمايه يگانه ي همان پديده را بيان مي كند و تلاش براي تاويل اين گونه كيفيت ها بر تركيبي از عناصر يك دست يا تحليل و توضح پديده ها بر حسب قوانين كلي و ثابت  موجب از دست رفتن تمايز هاي اساسي و مهم مي شود. در واقع گفته مي توانيم كه جنبش رمانتيك كه در پي جنبه هاي زيبايي شناسي و هنري ادبيات بود، با جداي از مكتب مدرنيسم و ناتورياليسم، زمينه ايجاد مكتب هاي ديگري را فراهم كرد. و يا باعث ايجاد دوره‏ي ديگر در حوزه ادبيات شد. يعني گذار از دوره مدرن به پسا مدرن كه اين مكتب ها عبارت اند از: ساختار گرايي، پسا ساختار گرايي و پست مدرن ها. ساختار گرايان به اين باور بودند كه زبان ابزاري براي منعكس كردن واقعيتي از قبل موجود انساني است. به عقيده آن ها موضوعات به وسيله ساختار هاي زباني اي توليد مي شوند كه همواره از پيش موجود اند. يعني گفته هاي يك شخص به قلمرو گفتار وي تعلق دارد كه به وسيله زبان ابراز مي شود و موضوع حقيقي زبان را در ساختار زباني بحث مي كنند و اين نظر گرفته شده از نظريه هاي فردينان دسوسور است.

 

+ نوشته شده توسط کام بخش نیکویی در شنبه نوزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:41 |
800x600

بخش دوم

 به اين معنا كه داده هاي ادبي از روح و روان و احساس و خواسته هاي قلبي يك انسان سر چشمه مي گيرد، بنابراين بهتر و خوب تر امكان پيوند افراد را برقرار مي كند. همين جاست كه هگل فيلسوف آلماني در باره ماهيت ادبيات چنين گفته است:

"... چنين بر مي آيد كه حقيقت و زيبايي هر دو يك چيز اند. آن چه براي نمايش زيبايي راستين بيش از هر چيز ضرورت دارد، پايان ناپذيري و آزادي است. هنر آفريده روح است، هنر بايد از آموزش اخلاقي بپرهيزد. اگر هنر را وسيله آموزش كنيم به خاصيت پايان ناپذيري آن كه ذاتي هنر است، زيان مي رسانيم."[1]

يكي از دوستانم كه در باره تفكر هگلي با هم حرف مي زديم به من گفت: در نقد هگل و در نقد هيپوليت تن، بزرگي اجتماع يا تاريخ با برزگي هنر يكسان دانسته مي شود. بنابراين از يك نگاه، هنر و ادبيات به خاطر تاكيد بر جنبه هاي زيباي شناسانه‏ي شان اشاره بر لذت بردن دارند. و براي اين كه حس خوشي و خوش بودن را در روحيه آدمي زنده كند و سر گرمي را بار آورد، جنبه‏ي زيبايي شناسي آن در كشور ما قابل لمس است. و تاكيد ادبيات و هنر از يك ديد، جبنه شخصي و فردي است كه آدم ها براي دل رباي و لذت بردن از آن بكار مي گيرند. اما اين گونه نيست كه تنها ادبيات به جنبه هاي فردي و سر گرمي انساني و زيبايي شناسانه داشته باشد و به همين حوزه تاكيد كند. ولي ادبيات و هنر هم به مساله لذت بردن تاكيد دارد وهم به مساله فايده گرايي، يعني شعر كار با صناعات است و احساس مي كنيم كه شاد ناشي از آن و آن چه "كانت" آن را بي غرضي شعر مي گويد، منقص شده است. هم چنان كه در رويكرد بالا به آن اشاره كرديم، ادبيات همان قدر كه به جنبه لذت از گونه‏ي فردي اش تاكيد دارد، به جنبه فايده گرايي هم تاكيد مي ورزد. يعني ادبيات جنبه هاي فايده گرايي سود جوي را هم مي پروراند و هم جنبه هاي فردي و شخصي يك انسان را. از اين رهگذر هنر و ادبيات همين واسط فايده گرايي اش است كه با سياست پيوند دارد. اين كه چگونه است اين فايده گرايي در ادبيات در آينده به آن خواهيم پرداخت، اما پيش از آن لازم است كه وجهي افتراق اين دو حوزه را به گونه فشرده فهرست كرد؛ تا باشد حوزه كاري آن ها براي ما روشن شود:

1-    ويژه بودن و فردي در برابر جهان شمول بودن، ادبيات بر جنبه هاي فردي و ويژه زنده گي روزمره بشري و دغدغه هاي دروني يك انسان تاكيد دارد، يعني شرايط و وضعيت يك فرد با افراد ديگر متفاوت است؛ بنابراين خواسته هاي دروني هر انسان متفاوت از ديگري است. اما، سياست طرح كلي و جهان شمول را در زنده گي آدمي ارايه مي كند، تا بتوان آن را براي تمام جوامع تعميم داد، اگر دانش سياسي تعريف كلي و جهان شمول نداشته باشد، ماهيت خويش را از دست مي دهد. بنابراين كساني، ويژه بودن ادبيات را از نقط هاي ضعف آن مي دانند. بر همين مبنا امكان راه حل كلي را ما مقدور نمي سازد. در برابر تفسير ها و حقايق گونه گوني را در متن خود دارد.

2-    حوزه تصادفي در برابر حوزه غير تصادفي: ادبيات معمولن به احتمالات و تصادف ها توجه بيتشر دارد. و يك رويداد احتمالي ممكن است بخش بزرگي اي از جريان يك رمان را تغيير دهد. اگر چه تصادفي بودن در زنده گي روز مره ممكن است. اما در دانش سياسي و يا نگره سياسي نمي توان روي احتمالات تكيه كرد. دانش سياسي بايد بر ملا كننده‏ي واقعيت هاي يك جامعه باشد، به گفته برتولد برشت متفكر سياسي غربي كه گفته است: "دانش سياسي و يا سياست بايد به افشاي واقعيت پرداخته و حقايق را بيان كند، حقايقي كه در تيره‏گي ها پنهان نگاه داشته شده است."[2] دانش سياسي بايد روي واقعيت هاي عيني جامعه تكيه كند نه روي احتمالات و خيالات خود ويران جامعه. آن جا كه ايرسن مرداك، با تاثير پذيري از ويتگنشتاين ادبيات را يك تصوير مي داند. يعني يك تصويري كه بيشتر جنبه خيالي بودنش فربه تر باشد.

3-    حوزه كار ادبيات بيشتر روي آفرينشگري و خلاقيت و موقعيت هاي جديد زيبايي ها تاكيد دارد، در اين حوزه كاري امكان دست كاري و پردازش و پرورش هاي گونه گوني وجود دارد. ما مي توانيم وضعيتي را تصور كنيم كه اصلن واقعي نباشد و بر اساس يك خيال انتزاعي به وجود آمده باشد. اما در برابر حوزه كار دانش سياسي به دنبال كشف واقعيت هاي بيروني و جامعه است. براي اين كه نظريه‏يي بتواند جامعيت و گستردگي خود را به اثبات برساند، بايد حقيقت و واقعيت همه‏گاني را كشف كرد كه قابليت كاري بيشتري داشته باشد.

4-    ادبيات راز گرايي مي كند و سياست روشن گري: ادبيات از نظر روش مي تواند حالت راز گرايانه و راز ورزانه داشته باشد، ولي حوزه كار دانش سياسي بيشتر در تلاش روشن كردن حقايق است. كار نگره سياسي، طرح زيبايي گرايانه از جهان نه بلكه تبيين دنياي واقعي در جهت روشن گريي است. به باور من محور كار يك داستان نويس و يا يك شاعر ايجاد وهم و توهم در ذهن مخاطب است. اما، حوزه كاري يك فيلسوف سياسي زدودن توهم و روشن گري است.

5-    تصور ادبي در برابر استدلال سياسي: ادبيات با خيال و جنون و گفت و گو هاي راز گونه سر و كار دارد. اين مساله باعث مي شود كه هيجانات انساني را بر انگيزد و حساسيت را ايجاد كند. اما، نگره سياسي به دنبال استدلال جدي براي درك واقعي تري از جامعه است. بنابراين نگره سياسي غير هيجاني و احساساتي است. بر مبناي چنين منطقي است كه مي تواند قاعده جهاني را ارايه داد.

6-    كار ادبيات بيشتر روي تصوير سازي و خيال پردازي هاي صور است، و يا به عباره ديگر در تلاش ايجاد زيبايي و شكل است، نه محتواي آن. اما در برابر كار دانش سياسي ارايه محتواي خوب و پر معناي است كه مي خواهد مفاهيم زيبا و در عين حال پر معناي را براي خواننده هاي خود ارايه كند. در كل گفته مي توانيم كه ادبيات، در تلاش است كه دنياي بيروني را همان گونه‏ي كه درك و فهم و احساس دروني يك شاعر و يا يك داستان سرا حس مي كند بيان مي كند؛ با ارايه تصوير سازي هاي زيبا و واژه هاي دل انگيز بيان مي كند. ولي دانش سياسي به دنبال اين است كه دنياي آدمي را واقعي سازد و راهكار ها و برنامه هاي براي خود مي چيند و زنده گي روز مره را در راستاي اهداف ويژه بر اساس منافع ويژه ترتيب مي كند. آيا با اين همه افتراقات و خم و پيچ هاي كه در حوزه هاي كار اين دو نگره وجود دارد مي شود پل ميان اين دو نگره زد؟

اگر يك نگاه شتابزده به كليت تعامل و داد و گرفت سياست و ادبيات از يونان باستان به بعد داشته باشيم، درك تعامل اين دو حوزه در زمان جديد و دست يابي به زمينه هاي مشترك بين هر دو بهتر و راساتر خواهد بود. بنابراين لازم است با يك نگاه اجمالي حيات اين دو نگره را در تاريخ تفكر بشريت داشته باشيم. در اين جا خواستم اين سير تفكري را به سه دوره‏ي زماني بخش بندي نمايم: پيشا مدرن؛ مدرن و پسا مدرن، كه اين سه بخش در بر گيرنده‏ي يونان باستان تا دروه‏ي مسحيت و نوزاي مي باشد به باز كاوي مي گيرم.

پيشا مدرن:

دروه‏ي پيشا مدرن، كه فاصله يونان باستان تا عصر مسحيت را در بر مي گيرد؛ تحولات چشمگيري را در خود داشته است. در يونان باستان انسان و فرد به گونه مجزا از جامعه نبوده است. بل فرد در اجتماع به عنوان شيي قابل پذيرش بوده؛ يعني جامعه دولت شهر بر فرد مقدم بوده و زنده گي فرد در زنده گي همه گاني تعيين مي يافت. اجتماع عرصه مهم زنده گي بشري يونان را تشكيل مي داد. يعني زنده گي در اجتماع و جامعه باعث كسب فضليت و بر تري مي شد. يعني زنده گي فرد معناي در جامعه يونان نداشت. انسان خارج از دولت – شهر اصلن انسان به شمار نمي رفت. به قول معروف يا ديو بود و يا هم خدا، آن چه مد نظر بود، سعادت دولت – شهر بود و سعادت انسان با سعادت شهر عجين شده بود. انسان براي بدست آوردن فضليت هاي انساني تربيت نمي شد، بلكه آموزش سخنوري، موسيقي، امور نظامي و... از وظايف شهروندي فرد بود. به همين دليل اخلاق جنبه فردي نداشت و با سياست يكسان نگريسته مي شد. انسان در آن جامعه‏ي گذشته حيوان اجتماعي بود. از آن جاي كه براي فرد وضعيتي برتر يعني سعادت دولت – شهر و يا به گفته افلاتون خير اعلا كه سعادت حقيقي است، قابل بحث بود. سياست و ادبيات بايد به همين منظور گام بر مي داشتند. هم چنان بين زنده گي اخلاقي و سياسي تفاوتي وجود نداشت و زنده گي عمومي بر تر به شمار مي رفت.  



[1] - گرفته شده از كتاب تفكر سوسياليستي در ادبيات تصوري – نوشته انگلس

[2] - مكتب ديكتاتور ها، و ايده هاي سياسي در بريتانيا، نويسنده سيلونه

800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

+ نوشته شده توسط کام بخش نیکویی در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 10:13 |

گسستي ها و نا گسستي ها

(نگرش تازه به پيوند ادبيات و سياست)

 كام بخش نيكويي

بخش نخست

بگو مه گو هاي ادبيات و سياست در حوز ه ي تفكر بشري، و پرداختن به اين دو پديده يي هم سو، بحث چندان جديدي نيست. بل اين دو حوزه ي جدا، اما پيچيده با هم، به حيات آن ها بر مي گردد. زاد گاه تفكر بشري يعني يونان باستان، به ويژه نگره هاي متفكرين همان روز گار، مانند سقراط، افلاتون، ارستو و... باز مي گردد. بررسي و كالبد شكافي اين دو نگره با رويكرد تيوريك، از آغاز انديشه گري يونان باستان تا اين دم، دگر گوني ها، پيچخم ها، جاي ديگري و مجال ديگر مي طلبد. اما در اين نگارش تلاش به اين است كه تا اندازه ي گسستي ها و ناگسستي هاي اين دو نگره را به باز رسي بگريم. پيوند اين دو نظريه در دوره هاي بعدي، هم در قرون وسطا وهم در دوره نوزايي و روشنگري تفاوت هاي زيادي را در پي دارد. ولي تا جاي كه پژوهنده گان به رابطه اين دو حوزه تاكيد دارند مي گويند، در دوره هاي جديد، افراد مانند ژان ژاك روسو و ولتر به هر دو اين نظريه ها توجه ويژه داشته اند. روسو با آن كه يك متفكر سياسي و حقوق دان بود و بيشتر روي مسايل اجتماعي و روشن گري تا كيد داشت و مي رزميد، در كنار اين همه به نگاشتن رمان و سرايدن شعر دست مي زد. و مي گفت: ما از طريق بيان شعر و ادبيات است كه توده ها را به عمل سياسي وادار مي كنيم. يا ولتر كه يكي از مبارزان ضد انديشه يي خرافات آن روز گار بود و وقتي به جايگاه سخنراني مي رفت، از بيانات هيجاني و جادوگرانه شعر و ادبيات براي به شور آوردن احساسات توده ها استفاده مي كرد و مي گفت: شعر يك انقلاب دروني را در وجود بشريت زنده مي كند. در دوره‏ي جديد يا همان دروه‏ي روشن گري فيلسوفاني مانند، برترندراسل و ژان پل سارتر و ... به عنوان متفكرين دوره پاياني، در عين اريه نگره هاي فلسفي و سياسي و ديني – اجتماعي خود رمان هاي بزرگ و قابل اعتماد را در تاريخ ادبيات كشور هاي شان نگاشته و حتا فعالان سياسي و اجتماعي زمان خود بوده اند. هم چنان اين ها با زحمات زيادي كه در اين دو حوزه داشته اند، جايزه نوبل را هم در يافت كرده كه تاريخ گواه بر آن است. يعني اين متفكران در عين زماني كه به مسايل سياسي و اجتماعي پرداخته، به مسايل ادبي و ادبيات و جنبه هاي زيباي شناسي را هم فراموش نكرده اند. به ياد داشته باشيم كه در تاريخ تفكر ادبي و سياسي ما هم شاعران و نويسنده گان برجسته ي بوده اند كه اين دوحوزه را خوب توضيح و تشريح كرده اند كه مي توان از ناصر خسرو، فردوسي، پور سينا و... ياد كرد. جديد ترين افرادي كه بيشتر به اين دو حوزه چنگ انداخته اند، ليونووتال و ادوارد سعيد كه بيتشر بر نقش روشن فكران در جامعه و در پيوند اين دو رشته تاكيد جدي داشته و كتاب هاي پر گهري را در اين رابطه نگاشته است. هنر و ادبيات را پايگاه انديشه هاي فلسفي و سياسي خود دانسته تا حتا گونه‏ي نگارش آن ها بسيار شاعرانه و اديبانه است. به گونه ي كه محتوا و شكل را تا اندازه ي زيادي با هم نزديك نموده اند. از اين گونه نثر هاي شاعرانه و جادوگرانه مي توان به نوشته هاي شوپنهاور و نيچه اشاره كرد كه آدم نمي تواند بگويد نيچه شاعر نيست. بنابراين پژوهنده گان نيچه را يك اديب مي شناسند تا يك فيلسوف.[1]

با وجود اين همه گسستي ها و نا گسستي هاي اين دو حوزه، تا حال چرا پلي ميان سياست و ادبيات تا اين اندازه مبهم و پيچيده بوده است؟ چرا نظريه پردازان سياسي و ادبي تا اين حد از يك ديگر دور بوده و هيچ وجه مشتركي براي اين دو حوزه قايل نيستند؟ امروزه اين مسايل در كشور هاي غربي به ويژه اروپايي چندان صادق نيست، يعني نظريه پردازان ادبي حوزه ي جداي را براي انديشه گري قايل هستند و سياست شناسان حوزه ديگري را. اما در كشور هاي جهان سومي به ويژه كشور ما بين اين دو حوزه از ديد بعضي نويسنده گان و سراينده گان شعر گسستي ها كمي وجود دارد. و اين گسستي ها به دليل همان عمق فاجع و بحران ها است كه يك شاعر و يا نويسنده هميشه تجربه اش جنگ و نا برابر ها بوده است. يك چيز ديگر را نبايد فراموش كرد كه در كشور هاي غربي البته از لحاظ تيوري انديشمندان بحث هاي زيادي كرده اند و به اين دو مساله توجه جدي شده است. اما از منظر عمل سياسي كمتر كاري انجام شده است. آثار و نوشته هاي كه در اين پيوند نگاشته شده، نشان از اين اهميت دارد. نظريه پردازان و انديشه گران در تلاش و درك ناگسستي ها سياست و ادبيات بوده اند و از اين راه مي توان به ارزش هاي و زمينه هاي مشترك اين دو حوزه پي برد و در اين باره نظر داد و تا اندازه به يافته هاي جديدي از اين دو حوزه بدست آورد.

درك و فهم پيوند سياست و ادبيات، نياز مند كاوش و باز نگري، هم از منظر تيوري و عملي و سير تاريخي پيرامون اين دو حوزه دارد. بايد ياد آور شد كه من در تلاش پيوند دادن و آشتي پذيري اين دو حوزه و يا يك سان سازي شان آستين بلند نكرده ام؛ بلكه مي خواهم بررسي كوتاهي داشته باشم كه آيا در جاي جاي اين دو حوزه جدا از هم، مكمل يك ديگر هستند يا خير؟ بنابراين از هستي و چيستي اين دو پديده آغاز مي كنم، كه سياست چيست؟ وقتي كه اين پرسش را مطرح مي كنيم در ذهن مردم اين گونه خطور مي كند كه عمل سياسي باشد و يا practice  كه اين موضوع را بايد با عمل سياست political since  از هم جدا كرد. [2] وقتي شما سياست مي گويد، در حقيقت عملي سياسي را در ذهن مردم به وجود مي آورد. يعني آن چه مردم به گونه ي روزمره در جامعه انجام مي دهند و فكر مي كنند. بنابه همين نظريه سياست در همه جاي پيدا مي شود، يعني در اجتماع، باشگاه هاي مردم، سر خيابان ها و همين اجتماعات است كه زمينه ساز سياست عملي مي شوند. در كل گفته مي توانيم كه سياست عملي در تمام مراحل انساني رخ مي دهد. و كل اجتماع يك جامعه را اين عمل سياسي در بر مي گيرد. مانند: نهاد هاي دولتي، سازمان هاي اجتماعي، فرهنگي، احزاب سياسي و... يعني سياست به معناي عملي آن از حوزه نظري و مطالعه ي دوام دار پديده هاي سياسي جدا است. يعني سياست در وجه نظري آن به ما آموزش مي دهد كه چگونه براي عملي سياسي دانش كسب كنيم؟ ما از نگاه نظري مي آموزيم كه چگونه سياست را از جنبه هاي ديگر زنده گي بشري تميز و تشخيص دهيم؟ از چه وجه نظام هاي سياسي به همديگر شبيه هستند؟ و از كدام جنبه هاي نظام هاي سياسي از يك ديگر متفاوت اند؟ نقش اقتدار و قدرت نظام هاي چگونه است؟ افراد در سياست از تمام لحاظ چگونه رفتار دارند؟ اگر ويژه گي هاي براي افراد سياسي وجود دارد كدام ها اند؟ و بسا پرسش هاي ذات باورانه و انتزاعي وجود دارد كه اين همه موارد را نظريه سياسي و سياست علمي به آن مي پردازد، تا لايه هاي پنهان و گونه گون زنده گي سياسي را روشن سازد. دانش سياسي به ما مي آموزد كه چه چيز هاي را بايد انجام داد و جاي كار و حوزه قدرت سياسي در كجا است؟ جايگاه جامعه مدني و صلح همه گاني چگونه بر قرار مي شود؛ وظيفه دانش سياسي است كه همه ي اين موارد را تنظيم كند.

اما، در برابر ادبيات پا فشاري بيشتر روي فرد است و تلاش دارد جنبه هاي دروني و خود فرد را با افراد پل بزند، يعني ادبيات جنبه هاي زيباي شناسي دارد و بيشتر به مسايل دروني و قلبي انسان سرو كار دارد. به اين معنا كه داده هاي ادبي از روح و روان و احساس و خواسته هاي قلبي يك انسان سر چشمه مي گيرد، بنابراين بهتر و خوب تر امكان پيوند افراد را برقرار مي كند. همين جاست كه هگل فيلسوف آلماني در باره ماهيت ادبيات چنين گفته است:

"... چنين بر مي آيد كه حقيقت و زيبايي هر دو يك چيز اند. آن چه براي نمايش زيبايي راستين بيش از هر چيز ضرورت دارد، پايان ناپذيري و آزادي است. هنر آفريده روح است، هنر بايد از آموزش اخلاقي بپرهيزد. اگر هنر را وسيله آموزش كنيم به خاصيت پايان ناپذيري آن كه ذاتي هنر است، زيان مي رسانيم."[3]

يكي از دوستانم كه در باره تفكر هگلي حرف مي زديم به من گفتند: در نقد هگل و در نقد هيپوليت تن، بزرگي اجتماع يا تاريخ با برزگي هنر يكسان دانسته مي شود. بنابراين از يك نگاه، هنر و ادبيات به خاطر تاكيد بر جنبه هاي زيباي شناسانه ي شان اشاره بر لذت بردن دارند. و براي اين كه حس خوشي و خوش بودن را در روحيه آدمي زنده كند و سر گرمي را بار آورد، جنبه ي زيبايي شناسي آن در كشور ما قابل لمس است. و تاكيد ادبيات و هنر از يك ديد، جبنه شخصي و فردي است كه آدم ها براي دل رباي و لذت بردن از آن بكار مي گيرند. اما اين گونه نيست كه تنها ادبيات به جنبه هاي فردي و سر گرمي انساني و زيبايي شناسانه داشته باشد و به همين حوزه تاكيد كند. ولي ادبيات و هنر هم به مساله لذت بردن تاكيد دارد وهم به مساله فايده گرايي، يعني شعر كار با صناعات است و احساس مي كنيم كه شاد ناشي از آن و آن چه كانت آن را بي غرضي شعر مي گويد، منقص شده است. هم چنان كه در رويكرد بالا به آن اشاره كرديم، ادبيات همان قدر كه به جنبه لذت از گونه ي فردي اش تاكيد دارد، به جنبه فايده گرايي هم تاكيد مي ورزد. يعني ادبيات جنبه هاي فايده گرايي سود جوي را هم مي پروراند و هم جنبه هاي فردي و شخصي يك انسان را. از اين رهگذر هنر و ادبيات همين واسط فايده گرايي اش است كه با سياست پيوند دارد. اين كه چگونه است اين فايده گرايي در ادبيات در آينده به آن خواهيم پرداخت، اما پيش از آن لازم است كه وجهي افتراق اين دو حوزه را به گونه فشرده فهرست كرد:



[1] -  كوزر، لويس، جامعه شناسي از منظر ادبيات

[2] - فروند، ژولين، سياست چيست؟

[3] - گرفته شده از كتاب تفكر سوسياليستي در ادبيات تضوري – نوشته انگلس

+ نوشته شده توسط کام بخش نیکویی در شنبه سی ام مهر 1390 و ساعت 9:42 |

ايلاق هاي بي علف

 

كجايي اي غرور شكسته ي تاريخ!

و فرياد هاي بي صداي زمانه؟

           كجا خواهي رفت،

                    اي نواي آتش و خون؟

تو تا كجا خواهي راند

اي روز گار بي دادي جنونت را؟

و در كدامين ايستگاه

                خشم نا مقدست فرو خواهد كرد؟

اي تاجدار خون و آتش و بي دادي؟

اي كه بر گرده هاي جانور گستاخ،

                             ناله هايت را ركبا مي زني!

به نام آزادي سر فرو آر!

و رسوم سگواري ايلاق هاي بي علف را

                                    حقير شمار.

و خواب ورم كرده دهكده ها را مشكن.

اين جا شاپرك ها در انزوای

                        خدا به خواب ابد رفته اند.

و قله هاي خونين

           دريا

                  دريا

                          منتظرند.

براي خدا و آزادي

بر اجسام ورم كرده علف ها

                            عنان مكش.

و سرزمين آزاده گان را

به خون پاشنه هات

                   رنگ مكن.

4 مهر سال 1390 خورشيدي

كابل - افغانستان

 

 

+ نوشته شده توسط کام بخش نیکویی در پنجشنبه هفتم مهر 1390 و ساعت 9:1 |

بي حسي!

 

من بي حس ترين موجودم

كه باد را در نفسم تنگ مي كنم،

                             و خورشيد را

پا به پاي آسمان مي كشم.

 

من بي حسترين موجودم

كه شك خداي را در هستي ترين

بي هستي بندگانش

               ورق ورق

با يال اسب هاي روستايي

                    و زنجير هاي مستحكم پاسگاه ها

                                  به دار مي زنم.

 

تا غرش در خود تپنده ي

                     هستي را كوه به كوه

                                              دره بدره

به جولانگاه نيستي آدميت زد،

                                       و زار زار

تن بي تني جاودانگي را

در محراب هاي بي مهر

                      و چادر های هزار پاره يي را

روي سينه ي هاي ملكوتي گل ماله كرد.

 

من بي خودم و بي حسم

                          هر چه بخواهم داد مي زنم

و پرده هاي زلال هستي نيستي را

در تاريك ترين شرمگاه نارفته

                              به باد نيستي مي سپارم و

                                                  فرياد مي زنم!

 

هرگز در ما شعله ي

                    نه درخشيده؟

واي از اين سر هاي پوچ و بي حس!

كجايي حلاج!

جوخه ي دارت خشكيده از رنگ است

                       جان ما هنوز شراره يي تو را مي كشد

                           و چنان آماده است

تا تمام تناب هاي دار را

                                            به آغوش كشد.

 

من بي حسترين موجودم

                بخواهم خودم را

                              به باد و باد را به خورشيد مي زنم،

تا هر گز صاعقه يي،  گورم را بوسه نزند،

و آدم ها گريه كنند

                        و حلاج هاي ديگري

آب يار تناب ها باشند

تا كسي ناگفته نماند

                كه من حقم و خودم را مي سرايم.

 

25 اسفند ماه 1389 خورشيدي

+ نوشته شده توسط کام بخش نیکویی در سه شنبه دهم خرداد 1390 و ساعت 12:13 |


Powered By
BLOGFA.COM